احساس می کنم بدترین روزای زندگیمو میگذرونم. هیچ وقت انقدر حالم بد نبوده هیچ وقت انقدر ضعیف نبودم هیچ وقت انقدر دلتنگ نبودم هیچ وقت انقدر دلم باغچه حیاط همسایه رو نمی خواست. هیچ وقت انقدر دلم اینقدر فراموشی نمی خواست هیچ وقت...
حالا مونده دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته دلتنگ گریون خسته...
نظرت چیه خدا؟؟؟!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 2:13  توسط سمیه
|
دلم برای احمد تنگ شده به همین راحتی.با آون لپ های آویزون تپل کثیفش. مگه دل تنگی بهانه می خواد دل تنگی تنها چیزی که اگه نخواهیش بیشتر خودشو به تو می چسبونه! اینم یه جورشه اصلا طبیعتش اینه. کلی با خودش حال می کنه که این طوریه می دونی دلم برای احمد تنگ شده واسه دفتر مشقش واسه نگاه ساده اش .واسه فوتبال بازی کردنش وقتی جیغ میزدو صدام میکرد خاله...
دلم واسه خودمم هم تنگ شده!
پ.ن: اگه احمدو دیدی یه بوسه گنده عوض من از لپ های کثیفش می کنی؟!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 19:38  توسط سمیه
|
سکوت!!
دارم بازم فکر میکنم بهش می گم تو صورتم نگاه کنه. نگاه میکنه نگامو میندازم پایین فکر می کنم فکر میکنم ... که فکرشو نکنم . یاد اون روز افتادم. یدونه خوابوندم در گوشش. این بار اون نگاشو انداخت پایین. همیشه همین طوری بوده می دونست که اشتباه کرده. این بیشتر ناراحتم میکرد. بهش گفتم که می تونه عوض اون چک دیگه میتونه منو نبینه!!!!
این جملات همین طوری اومد تو ذهنم . نه این که بخوام بگم ذهن پریشون دارم!!! راستش یه چند وقتی اصلا کار نمیکنه چه برسه به این که پریشون باشه.
می دونی دلم می خواد جورابو در آرم برم روی برفای حیات پشتی اتاقم راه برم!گفتم اتاقم! اتاقمو دوست دارم چند وقتی توش شمع روشن میکنم... میشنم زل میزنم بهشون به اون قرمز بزرگه انقدر نگاش می کنم تا چشام پر شه بعد میرم یه لیوان چای داغ میریزم و میگم چقدر خوبه اون بیرون نیستم آخه اون بیرون خیلی سرده.... بعد به شمع قرمزه نگاه می کنم و چشامو می بندم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 3:51  توسط سمیه
|
دستشو بلند می کنه ٫پرده رو میکشه کنار. اون اونور خیابون هنوز وایستاده حتما منتظره تا مثل هر روز بهش سلام کنه. ٫پرده رو میندازه و میگه خداحافظ...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:6  توسط سمیه
|
خستگی اذیتم می کند بعد از مدت ها! آن قدر خسته که مردن را ترجیح می دهم به خوابیدن.همین!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 1:4  توسط سمیه
|
تبلور گله مندی نیست
حرفهای تو
شکوه ای نیست
بودن در کنار نبودن
نبودن در کنار بودن
بودن را خواستن
کلامم عاشقانه نیست
حجم خالی از بودن
ظاهری آرزومند
درونی آزمند
صحبت از رضایت مندی ست
شاید این ها بی معنی است
درونم نیز عاشقانه نیست
راستی عاشقانه چیست؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 17:57  توسط سمیه
|
ساعت۱۰:۱۱ از خواب بیدار شدم
ساعت ۱۲:۳۴ ناهار خوردم با سگ پشمالویم
ساعت ۱۴:۵۴ برای دیدنش پشت درخت خیابان سی و سوم ایستادم
ساعت ۱۷ شروع به دیدن فیلم ... کردم .
چند روز بعد
ساعت ۱۰:۱۱ جسدم را روی کاناپه روبروی تلویزیون پیدا کردند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 20:48  توسط سمیه
|
احمقانه ترین سلام
با ساده ترین نگاه در آمیخت
و معجونی از مزخرفت ترین لحظه را پدید آورد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 16:50  توسط سمیه
|
صحبت سرد با یک لبخند پوسیده
کار عبث از به هیجان آوردن یک صحبت پوسیده
همه را به تو تقدیم می کنم!!!
+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 17:16  توسط سمیه
|
گریه می کنه طوری که همه ریملش ریخته پای چشاش
ساکش آماده است آماده رفتن
خوب دیگه منم بایدآماده بشم برم بخوابم
فردا تولدشه !!!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 21:45  توسط سمیه
|